مانیامانیا، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره

دوست داشتنی ترین نینی دنیا

بدون عنوان

حالا یک روز نه ، دو ماه نه که یکسال میگذرد ! تو بگو چگونه وصف کنم دوست داشتنم را ، از چشمانت که شروع کنم همان جا میمانم از شیطنت ، نمیدانم ، لبانت را نمیتوانم واژه ای در وصفش بگویم ، خودت بیا و بگو چگونه دوست داشتنم را شرح بدهم ؟ فلبم را میخواهی ؟ جانم را چه ؟ دریغی نمیکنم ! حالا هر واژه ای هم که بگویم درست از اب در نمیاد ، هر چقد هم کلمات با هم بازی کنن توصیف نمیشوی کودک دوست داشتنی ما :) حالا چند سال دیگر که بزرگ شدی ، من پیر میشوم ، پاییز که بشود شاید در یک بعد از ظهر مرا یاد کنی و بیای بپرسی خاله یادت میاید روز تولدم را؟ من هم برایت بگویم ان موقع ها من دانشجو بودم و سر کلاس بودم که فهمیدم تو داری می ایی ، زود رسیدم تهران ، در ان بی...
18 آذر 1390

نینی نمکی من :)

21 مرداد ، بعد از اینکه پست پایین رو نوشتم فهمیدم اولین دندونت در اومده ، کلی ذوق کردیم . الهی فدات شم خدا کنه همه دندونات سالم و صحیح در بیان . دیروز هم دومین دندونت رو دیدم که در اومده . امروز هم چهار دست و پا یه قدم رفتی جلو ، از حالت سینه خیز هم بر میگردی میشینی ، به قول بابات انگار فیلمو میزنن عقب . چیزایی که خیلی دوست داری هم اینان : بند و طناب و سیم و ایفون و جارو برقی . از جارو برقی تعجب هم میکنی ، دوس داری اما نزدیکش نمیری. عاشق دالی بازی هم هستی .مخصوصا با ملینا  
4 شهريور 1390

حرکت های قشنگ زندگیت

چه زود میگذره ، 8ماهت شده ، 18ام هر ماه ماهگرد میگیره خاله مریم :دی یعنی همیشه حواسم به ماهگرد تولدت هست ! 13 ام این ماه بود واسه اولین بار گفتی "بابا" ، خیلی کم میگی ولی "ماما" هم میگی ، خیلی با زور حرف میزنی ، معلوم که به خودت فشار میاری تا یه کلمه رو بگی، الهی فدات شم . "دَ دَ " هم میگی . یاد گرفتی چهار دست و پا میشی ولی برای حرکت کردن میخوری زمین و سیته خیز میری بقیه راه رو ، خودتو بلند میکنی و میفتی زمین . به خاطر اینکه حرکت میکنی به ذره لاغر هم شدی. چند روز پیشم با هم تو اشپزخونه بودیم که صندلی رو که جلوی پله ها گذاشته بودم رو با روروئک پرت کردی پایین و کلی ترسیدیم. فک کنم از همه بیشتر هم ملینا دختر خالتو دوست داری ، وقتی میب...
21 مرداد 1390

واکسن 6ماهگیت

 دیروز صبح با هم رفتیم واکسن زدی ، فک کنم دردت گرفت ، اونم 2تا ، اومدیم خونه مامانی که شب بمونیم اگه تب کردی مامانی باشه . اتفاقا شب تب هم کردی ، یعنی از ظهر هی شروع کردی به خندیدن ، خاله کوچیکه تکون که میخورد بهش میخندید ، اولش فک کردیم همین جوری میخندی ولی مامانی گفت هذیون میگی . بعد از ظهر دیگه همین جوری میخندیدی و من خیلی ترسیدم ، تبت پایین نمیومد تا استامینفون خوردی و بهتر شدی ، مامانی کلی شب بغلت کرد و راهت برد تا اروم شی . ولی کلی خاله ها بهت میخندیدن و سوژت کرده بودن قربونت برم من با اون خنده هات. ...
8 تير 1390

دوست داشتنی مامان

الهی فدات شم چند وقته چیزی ننوشتم ، یاد گرفتی ادای موش رو در میاری ، دس دسی هم یاد گرفتی ، دیروزم واسه اولین بار خودم با کمک مامانی بردمت حموم فدات شم. تازه یاد گرفتی خودت میشینی بدون کمک ، لق هم نمیزنی. غذای کمکی هم میخوری ، دورت بگردم من هر روزم بیشتر شبیه خودم میشی.  3قلو ها هم به دنیا اومدن و فقط امیر علی موند از بینشون و مرخص هم شده از بیمارستان . خاله ها باهات شوخی میکنن میگن چون بزرگتر از امیر علی ، خودت باید کاراتو انجام بدی :دی ...
8 تير 1390

نشستن

چند روزی میشه که بدون کمک و مدت طولانی میشینی ، ولی خوب تعادل نداری یهو با کله میری یا از پشت ول میشی . تف کردن هم یاد گرفتی ، مامانی میگه میخوای زبون باز کنی که اینقد جیغ میزنی و تف میکنی عزیز دلم. الان بازم خونه مامانی و رفتی حموم ، خاله میگه شبیه این خاله قزی ها شدی :دی   ...
22 خرداد 1390

روزهای جامپینگ جامپینگ

امروز 10 بار برگشتی ولی دستتت می مونه زیر بدنت باید برم در بیارم ، با روروک هم دیگه  می پری جلو ،می خوری به دیوار باید برم بیارمت عقب. پریدنت خیلی دیدنیه ، با زحمت زیاد پاهاتو تا میکنی و میپری عزیزه دلم. به مدت5 ثانیه هم بدون کمک من میشینی ، ولی خیلی لق میخوری الهی فدات شم. امروز هم با خاله ها رفتیم پارک شریعتی ، یه دختر خاله داری الان 7سالشه ، کلی تو پارک بازی کرد. از طرف خانواده من دومین نوه ای ، ولی از طرف بابایی اولی .   ...
26 ارديبهشت 1390